در این روزها                   که دمادم و هر وقت آفتاب تنگ غروب را نشان میدهد

و سرنوشت خریت هایم را ترانه میسازد  من به دنبال دزد ده مرغ فلفلی دویدم و به اینجا

رسیدم.

در این آبادی که حوا را زیر باران ربودند تا آدم سرما بخورد  و من خوش خیال  خواستم با لهجه باران دنیا را بخوانم برای صلح

من خواستم تو را نقاشی بکشم اما فقط آه کشیدم.

باز دویدم و بی خیال به دم تکان دادن سگان         گذاشتم

 

گوسفندان عرعر کنند   و قورباغه ها  با جیک جیک شان آواز سر دهند       

من آن عینک دودی سبز را از چشم برداشتم   تا خسرو را ببینم

تا نکند در انزوا خواب آفتاب ببینم

تا کاه را علف نبینم

و             درون کوزه به ظاهر پاک را در ندانم

و درود بزنم بر باکره های فکری  و   بکارت فکری

 من در این روستا مترسک های بی دست و پا را فرشته دادم تا آدمشان کنند 

کس که فریاد  زد کفگیر             دادیم تا غذا را شورتر کنم

و به حرف گربه نره سکه چال کردم تا همه مرا  دیوانه فرض کنند

و من هنوز هم میدوم............................

(در این پست مقداری اقتباس صورت گرفته است)

آرمان  همین حوالی  میدان جانبازان  دانشگاه _زایشگاه_)

۱۳٩٢/۱/٢٥ | ٧:۳٥ ‎ب.ظ | آرمان غریب | نظرات () |

یکشنبه ما بین کلاس انگلیسی 3  و   قوانین تصمیم گیری در امور مالی

نشستم جزوه های روز قبل رو نوشتم.تو کلاس پنج _شیش نفر بیشتر نبودیم.

خانم س_ر   که یکی از دوستای دمش گرم منه  گفت:لیلا این انگشتر چیه تو دستت انداختی یه جوریه (از سر فضولی)

طرف هم گفت:نشونمه   /م/ واسم گرفته   تازه آخر دانشگاه میاد دنبالم.

یه جوری شدم.

آخر دانشگاه دیدمش  تو پراید سفید   یه جوون تو پر  مو سیخ  زیر ابرو برداشته

یاد روزی افتادم که گفت آرمان  خونوادم از کسی که لی بپوشه خوششون نمیاد

حالا یه بچه قرطی...............................

بگذریم

ولی یه جوری شدم نمیدونم چرا؟

از سر دوس داشتن بود؟

تنفر؟

حسادت ؟

نمیدونم شما میدونین؟

۱۳٩٢/۱/۱٩ | ٩:۱۳ ‎ب.ظ | آرمان غریب | نظرات () |

روز شنبه نرفتم کلاس با بابا و دومادم و مازی رفتیم ورزشگاه

مث همیشه گاوبندی های فدارسیون نگذاشت بریم فینال

فرداش رو هم  که رئیسم گفت سرم رو شیره مالیدی

ماهم گفتیم بابا وسط راه منصرف شدم

گفت برو  غریب من باهات دیگه کاری ندارم

نمی دونم  مرخصی چهارشنبه منو امضا میکنه؟

آرمان_در کنار الف و شین(وبلاگ آلزایمر نوشته های دو تا دیوونه)

۱۳٩٢/۱/۱٩ | ٩:٠٧ ‎ب.ظ | آرمان غریب | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٢/۱/۱۸ | ۸:٢۱ ‎ب.ظ | آرمان غریب | نظرات () |

اگر این اگرها میگذاشتند

جرعه ای آب در مشکم می ریختم

تکه نانی در بقچه ام میگذاشتم و آنرا بر چوبدستی ام بسته و بردوش میکشیدم

و هجرت میکردم از این دیار ................

میرفتم که نباشند هوس رانانی چون تو که چشمانم را زیبا بشمارند و بعد که با احساسم ا

ارضا شدند بیایند و بگویند..........................

افسوس که این اگرها نمیگذارند.

آرمان_آشپزخانه در حال صرف شام

۱۳٩٢/۱/٧ | ٧:٥٩ ‎ب.ظ | آرمان غریب | نظرات () |

سلام سال نو بر همه شما مبارک

بالاخره زوز ما مثل همیشه به بالاسری ها نرسید

شیر فمنیسم باز شد و همه رفتن مرخصی جز آرمان

1 فروردین صبح کار_2فروردین صبح تا ساعت 11 شب

3 فروردین 24 ساعته _4 فروردین عصر کار

از 5 فروردین  هم که روز های اداری شروع میشن

مسئول بالاسر:آقای آرمان  شما یک هفته مرخصی میخوای خرداد الان باید هال بدی تا اون موقع بهت هال بدیم.

ما هم چیزی جز آن اصل معروف نداشتیم که بگیم  چیزی جز:

چشم     عقب گرد   پ........................ش......................م

آرمان _پورسینا

۱۳٩٢/۱/٢ | ۸:٠۱ ‎ب.ظ | آرمان غریب | نظرات () |