یادم میاد وقتی رفت یه شعر واسش گفتم و دادم بهش

توش از اینکه کاش دوباره شروع کنیم تا اون خالی که رو سینم بود و سوزوندمش گفتم خالی که میگفت بعد ها که میخواد سر رو سینم بذاره اگه اونجا باشه اذیتش میکنه.

حیف سر رو سینم نذاشت که هیچی حتی دستم رو هم نگرفت!؟

کاش می شد قصه را از سر نوشت

کاش می شد قصه را از سر نوشت

کاش آنان که با عشق من و تو بیگانند

میدیدنند سر تو بر سینه ام و خالی که من سوزاندم

آه ای آهوی دریا گیسو کاش

اجل می آمد و وقت مرگ هم با یاد تو سر می کرد

آرمان

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱٥ ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ توسط : آرمان غریب | کلمات کليدي :
  •    [نظرات ]