روز شنبه نرفتم کلاس با بابا و دومادم و مازی رفتیم ورزشگاه

مث همیشه گاوبندی های فدارسیون نگذاشت بریم فینال

فرداش رو هم  که رئیسم گفت سرم رو شیره مالیدی

ماهم گفتیم بابا وسط راه منصرف شدم

گفت برو  غریب من باهات دیگه کاری ندارم

نمی دونم  مرخصی چهارشنبه منو امضا میکنه؟

آرمان_در کنار الف و شین(وبلاگ آلزایمر نوشته های دو تا دیوونه)

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۱٩ ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط : آرمان غریب | کلمات کليدي :
  •    [نظرات ]