در این روزها                   که دمادم و هر وقت آفتاب تنگ غروب را نشان میدهد

و سرنوشت خریت هایم را ترانه میسازد  من به دنبال دزد ده مرغ فلفلی دویدم و به اینجا

رسیدم.

در این آبادی که حوا را زیر باران ربودند تا آدم سرما بخورد  و من خوش خیال  خواستم با لهجه باران دنیا را بخوانم برای صلح

من خواستم تو را نقاشی بکشم اما فقط آه کشیدم.

باز دویدم و بی خیال به دم تکان دادن سگان         گذاشتم

 

گوسفندان عرعر کنند   و قورباغه ها  با جیک جیک شان آواز سر دهند       

من آن عینک دودی سبز را از چشم برداشتم   تا خسرو را ببینم

تا نکند در انزوا خواب آفتاب ببینم

تا کاه را علف نبینم

و             درون کوزه به ظاهر پاک را در ندانم

و درود بزنم بر باکره های فکری  و   بکارت فکری

 من در این روستا مترسک های بی دست و پا را فرشته دادم تا آدمشان کنند 

کس که فریاد  زد کفگیر             دادیم تا غذا را شورتر کنم

و به حرف گربه نره سکه چال کردم تا همه مرا  دیوانه فرض کنند

و من هنوز هم میدوم............................

(در این پست مقداری اقتباس صورت گرفته است)

آرمان  همین حوالی  میدان جانبازان  دانشگاه _زایشگاه_)

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٢٥ ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ توسط : آرمان غریب | کلمات کليدي :
  •    [نظرات ]